|
معصومیت ریخته بود
نویسنده: |
چهارشنبه 29 اسفند 86 ساعت 4:29 عصر
|
|
|
دلنوشته های شمادلنوشته
|
|
تو به من خندیدی و نمی دانستی حمید مصدق
نویسنده: |
دوشنبه 8 بهمن 86 ساعت 1:51 عصر
|
|
|
دلنوشته های شمادلنوشته
|
|
این روزها که سرد است . این روزها که برف می بارد . این روزها که زمستان است . انگار هم زمین و هم زمان یخ زده است ، من و دلم که هیچ ، انگار دل « تو» هم یخ بسته است . انگار که « تو» هم افسون این سرما شده ای . پایت در این برف ها فرو رفته است و سرمای آن تا مغز استخوانت ، تا تمام « تو» نفوذ کرده است . « تو» را هیچ گاه این گونه به یاد نمی آورم و به یاد هم نمی سپارم . که « تو» هنوز هم همان خوبی هستی که بودی ... که هستی ... ![]()
نویسنده: |
یکشنبه 7 بهمن 86 ساعت 2:47 عصر
|
|
|
دلنوشته های شمادلنوشته
|
|
باد...باران طوفان آسمان مثل دل من تنگ است آسمان مثل دل من تنهاست و تو ای مانده در تنهایی تو فقط خود را باشیک نفر توی سکوت شب شهر دارد از حسرت نان می میرد سهم من هم این است بنشینم تنها
نویسنده: |
پنج شنبه 17 آبان 86 ساعت 1:41 عصر
|
|
|
دلنوشته های شمادلنوشته
|
|
همه دار و ندار پریشان
|